هنـر آن است که بميري

تأملي در حقيقت هنر عاشورايي

 چگونه هنری را باید عاشورایی خواند؟ آیا اثر هنری نباید با هدف عاشورا انس داشته باشد تا عاشورایی شود؟ اگر هنرمند، هدف قیام حسینی را در نیابد و آن را به جان نیازماید چگونه از آن واقعه طرحی بزند؟ راستی، آیا اثری هرچند زیبا و تأثر برانگیز را که امر به معروف و نهی از منکر نمی‌کند و به اصلاح دینی مردم نمی‌پردازد می‌توان نمونه هنر عاشورایی دانست؟ پیداست که ابزار هنر عاشورایی از این نظر، به اندازه‌ای که به ایمان و ولی‌شناسی و اخلاص و شجاعت و وفاداری و پاکبازی و جانبازی در راه آرمان‌های دین خدا بسته است، به قلم و کاغذ و پرده و کتیبه و نگاتیو و رنگ وابسته نیست. هنر در مکتب عاشورا چنان باید به استقبال آزمون‌ و بلاهای سخت برود که اصحاب عاشورایی امام عشق رفتند؛ همه ي هواهای نفسانی باید فانی در ولیّ شوند چندان که اگر بیعت او نیز برداشته شد اهل هنر در خیمه کربلا و زیر بیرق حسینی سینه‌زن بمانند.«چو پرده‌دار به شمشیر می‌زند همه را؛ کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند».

پیداست که از منظر نگاه عاشورایی، هنر بی درد راهی به عاشورا ندارد و هنرمند عاشورایی کسی است که خود در خط مقدم جانفشانی‌های عاشوراست. نَسَب شاعر و هنرمند عاشورایی به کمیت و فرزدق اسدی و دعبل خزاعی و سید حمیری می‌رسد که سر سبز را بر سر زبان سرخ می‌گذارند و بار خود بر دوش می‌کشند. بزرگی چون سید حِمیَری که شعر برایش، فریاد اعتقاد و ایمان و خشم انقلابی است، زبانش به حکم خلیفه از کام بیرون کشیده می‌شود و همچون حبیب و حرّ و مسلم و دیگر عاشورائیان هر زمان، خشم‌برانگیز است. یاد حاج محمدرضا آغاسی شاعر دل‌سوخته معاصر ما به خیر باد که می‌گفت:

شـیعه بایـد آب‎ها را گِل کنـد

خط سوم را به خون کامل کند

الغرض، شعر و شاعری و هنر و فضیلت چيزي نيست، جز حب و بغض و تولّی و تبرّی که صفت هر مؤمن و معتقد به ولایت است. هرچه از دست و زبان چنین هنرمندانی برآید عاشورایی است. روشن است که این معنای هنر، اختصاصی به صنف و دسته ي خاصی ندارد و باب آن به روی همه باز است. میدان کربلا هر روزِ تاریخ، پذیرای همه ي قشرها و صنف‌ها ست ولی جبهه‌بندی و ارزش افراد نه با ظواهر کارشان – هرچه باشد – بلکه با میزان نصرت و یاوری دین خدا و ولیّ او سنجیده می‌شود.

در همین نشریه ي بیرق مصاحبه‌ای با سید مهدی میرداماد خواندم که گفته بودند: وقتی با واسطه ي دوستی به محضر میرزا اسماعیل دولابی رسیده بودند ایشان پرسیده بود: بلدی گریه کنی؟ هر وقت بلد شدی گریه کنی معلوم است مداح شده‌ای؛ (نقل به مضمون) و این نشانه از مرد صاحبدلی چون ایشان، برای همه ي هنرجویان راه امام حسین همچون چراغ راه، روشنایی می‌دهد. 

از این شاهراه اصلی که بگذریم، شکل‌ها و فرم‌های هنرنمایی فرق چندانی با هم نخواهند داشت: آشپز باشی یا فیلمساز، کفشدار هیئت یا نقاش و کتیبه‌نگار و هرکس دیگر در هر مسئولیت هیئتی و غیر هیئتی، خود راه بگویدت که چون باید رفت. شکل‌ها و قالب‌هایی از این دست چه خواهد بود جز ظرفی که آن دلدادگی‌ها را نشان می‌دهند؟ شاعر باشی یا مداح، خطیب یا مخاطب، باید همانی را بگویی که مولا می‌خواست بگوید و خون خود را نثار آن کرد. قالب‌ها اینگونه در ساحت عاشورا به وحدت می‌رسند.

بنابراین در ساحت عاشورا چنین نیست که تا بگویی «هنر»، فوراً ذهن‌ها به طرف قالب‌های مشخصی مثل نقش و تصویر و خط و آهنگ برود؛ همچنین مداحی و خطابه و تعزیه و دیگر هنرهایی هم که مولود و خانه‌زاد این درگاهند اگرچه به موضوع عاشورا می‌پردازند اما ممکن است هرآینه از حقیقت عاشورایی تهی شوند. هیچ امری به صرف قالب و شکل صوری، نمی‌تواند تعلقی به عاشورا بیابد. اینها و هر هنر شناخته و ناشناخته دیگری، از وقتی هنر عاشورایی خواهند بود که ناصر دین و اولیای دین باشند؛ با همه ي وجود به نصرت ولی خدا، در هر زمان و مکان بشتابند و آرمان‌های دین الهی را در خود ظهور دهند.

خلاصه هنر در ساحت عاشورا این بیان تابناک از سید شهیدان اهل قلم شهید مرتضی آوینی است که: «هنر آن است که بمیری، پیش از آنکه بمیرانندت مبدأ و منشأ حیات آنانند که چنین مرده‌اند.» و این گفته او اگرچه از پس قرن ها فاصله ي زمانی و مکانی با کربلا گفته و شنیده می‌شود اما به خوبی نشان می‌دهد که تا چه اندازه حرف دل اصحاب عاشورایی امام عشق، یکی است.

«جان گرگان و سگان از هم جداست؛ متحد جان‌های شیران خداست».

محسن صفایی فرد

دریافت صفحه نشریه


خودم و شما را توصیه می کنم

 ضرب المثل « کم گوی و گزیده گوی چون در » را که یادتان هست. در دوره ی ما دیگر این ضرب المثل فقط برای گفتن بکار نمی رود و در همه ی امور کاربرد دارد. از اغذیه فروشی ها  گرفته تا وادی هنر!  از طرفی، روزگاری که در آن هستیم به لطف این همه رسانه و تحصیلات و مطالعات، مخاطب ما با « ف » می رود فرحزاد را دور می زند. تابلوهای راهنما و نوشته های پیامکی، بهترین مثال برای این ادعا ست!

 با این ذهنیت اگر به رشته ی تخصص خودمان دقت کنیم، می بینیم به برکت امام حسین آنقدر سرمایه در ذات این بساط فراوان است که نیاز به دست دراز کردن به شاخه های خشک و بی ریشه نداریم. دوستانی که دنبال حرفی یا اثری یا پدیده ای هستند که نو باشد اصلا لازم نیست سراغ سوژه های دست نیافتنی و حساس مانند کشیدن تمثال و صورت مقدس ترین شخصیت های تاریخ یعنی حضرات اهل بیت بروند، حتی با این توجیه که تجسم ذهـنی و تصـور شخـصی است! به فـرض اینـکه در  رسیده های تاریخ شمایی کلی از ایشان هم نقل شده باشد ولی باز هم بی کلاسی است که این همه علامت ، نماد و نشانه را رها کنیم و معطل کارهایی بشویم که پای اساسش در هواست!

خیلی از ادوات معمولی هیئت برای گرافیست ها در کارهای گرافیکی شان تبدیل به  نماد و نشان شده اند. مثلا دستی که برسر علم ها یا میان کاسه های سقایی به نشانه ی دست های سقای کربلا است یا تیغه ها و مرغ هایی که در علامت های فلزی بکار گرفته می شوند و یا اولین بیت شعر محتشم ، نرده ی سقاخانه های کنار حسینیه های قدیمی، زنجیر هایی که بر دوش می زنیم، گره پارچه هایی که دخیل می بندیم، پرچم ها و کتل هایی که شاید بعضی از هیئتی ها راحت و معمولی به شان نگاه می کنند و ... هرچیز که برای ما روز مره و عادی شده، برای اهالی هنر، الهام بخش است. جالب اینکه وقتی هنرمندی پیدا می شود و همان جنس خودمان را از زاویه ای دیگر با کمی رنگ و لعاب نشانمان می دهد، کلی ذوق می کنیم و سر کیف می آییم!

 قدیمی ها گفته اند بوی گل را از چه جوییم از گلاب! ما هم می توانیم با واسطه هایی که به آستان ارباب می رسند، برای این ساحت کار کنیم و به آن ها وصل شویم. «داوود میر باقری» یکی از هنرمندانی است که به همین روش چند سالی است کار عاشورایی می کند.

بعد از سریال «امام علی علیه السلام»، سریال معصومیت از دست رفته با موضوع شوذب خزانه دار کوفه و حالا با سریال «مختارنامه» که بزودی پخش خواهد شد، به امام حسین علیه السلام و حماسه اش مـی پـردازد و چـون نـفـر اصـلـی سـریـال یـکـی از شخصیت های حاشیه ی عاشوراست، مجبور نبوده صورت یا هیکل امام را به تصویر بکشد! سریال های شب دهم و دستهای خالی هم می توانند مثال های خوبی باشند.

اگر بخواهیم از چشم یک نقاش به عاشورا نگاه کنیم، به حدی صحنه های حماسی و عاطفی در مقاتل تشریح شده که اصلا نیاز به کشیدن تمثال را کنار می زند! تابلو عصر عاشورا اثر استاد فرشچیان که صحـنه ی جانسـوز بازگشـت ذوالجـناح را به تصویر     می کشد، نمونه ای است که همه آن را دیده ایم و لذت برده ایم. حیف از صحنه هایی مثل توبه ی حر، به میدان رفتن عابس بن شبیب، سوختن خیمه ها، شهادت جون غلام سیاه ابوذر و دیر راهب ... که از قلم ها افتاده اند!

در آثار خط نگاره‌ی استاد نجابتی نام یا لقب ائمه به کمک ترکیب حروف و رقص قلم خوشنویسی بدون هیچ تصویر و عکسی چنان رقم می خورد که برای بیننده یک خاطره می شود! و یا اساتید بزرگی مانند استاد امیرخانی، کرمعلی شیرازی، اسرافیل شیرچی و حمید عجمی... که آثارشان با چشم و دل بازی می کند و زینت با وقاری برای حسینیه هاست!

منظور همه ی این خطوط این که؛ هم ذائقه ی هنرمند و هم ذائقه ی هیئتی ها باید تغییر کند! ما که ادعای نوکری مان می شود، نباید غیرتمان بر دارد که هر محصول بدلی و نامرغوب را به بساط ارباب غالب کنند و این فقط برای برنج، روغن و وسایل و امکانات هیئت نیست، خوراک فرهنگی هم بدلی و نامرغوب دارد! اینجور که ما پیش می رویم در آینده ای نزدیک واردات پرچم و تابلو های تمثال اهل بیت با قیمت های مناسـب تـر از چیـن  برایـمان شـروع خواهد شد!!! هنرمند هم نباید اصالت و رسالت قلمش را به سودهای دنیایی و هوس های احمقانه بفروشد. آنقدر کارهای نکرده روی زمین مانده که با کمی همت و تعصب می شود با آنها کارستان کرد. قرار نیست آنچه ما می پسندیم، ارباب بپسندد. قانون اینست: هرچه ارباب پسندید ما مطیع ایم!

... طرحی نو در اندازیم.

محمد قاسم زاده

دریافت صفحه نشریه


قله ها چگونه فتح شدند؟

 دستی پشت پرده است

اینکه او مال این حرفها نبود را خیلی ها می دانند، حتی خودش هم قبول داشت. مثل عمان سامان،  مثل مقبل کاشانی، و مثل خیلی ها که شاعر سخن پردازی نبودند، محتشم هم نبود! این را با مقایسه و خواندن اشعار دیگر شان مثل روز روشن می بینی! ولی دستی پشت پرده هست که انگار می خواهد این اتفاق برای کسانی بیفتد که هیچ کس فکرش را هم نمی کند. مثل بلال ، خیلی ها می گفتند: « زبانش گیر می کند! ـ خوش صدا تر از او هم هست! ـ اذان گو باید خوشگل باشد نه این سیاه زنگی! ـ اصلا موذن پیامبر باید یک نجیب زاده ی با کلاس باشد...»!        ولی انگار خورشید هم عادت کرده بود با صدای بلال از خواب بیدار شود. همان صبحي که او اذان نگفت، طلوع نکرد.

حالا هم، بعضی ها که آنقدر به شان گفته اند شاعر، تا باورشان شده و گمان می کنند با 2ـ3 خط دیوان شـعر سـرودن عـددی شـده انـد، گـاهـی دور هـم می نشینند و از نظر فن عروض و علوم ادبیات ثابت می کنند که این ترکیب بند وزن ادبی اش پایین است و آنقدر ها هم نمی ارزد. برای جواب این دوستان شاید این حرف حمید عجمی ـ همان خوشنویسی که برای اولین بار خط معلی نوشت ـ کافی باشد: «بعضی وقت ها قرار است جلوه ای نازل شود، گاهی به یک خوشنویس می رسد، گاهی به یک نویسنده، گاهی به یک فیلمساز یا آهنگ ساز و گاهی هم به یک شاعر! آنوقت دیگر روح اثر به هنر می چربد! برا ی اینکه باور کنیم این اشعار، ماورایی است ، اشاره ی مستقیم پیامبر به محتشم برای سرودنش، کافی بود، ولی وقتی عنایت امیر المومنین هم در میان راه دست شاعر را می گیرد، در واقع طومار مهر می خورد و علاقه ی صاحبان عزا به این مرثیه خیلی به چشم می آید و  می فهمی چرا هر بار که ترکیب بندش را می خوانی، دلت می ریزد، عزا می گیردت و یکباره پرت می شوی وسط محرم!»

دریافت صفحه نشریه


این که غوغا می کند من نیستم

شبهای دهه هفتاد بودکه خلق ا...، مردی را با موهای مجعد مشکی و ریش های بلند، با اجرای شعرهایش روی صفحه ی تلويزیون هایشان دیدند و ... آغاسی ظاهر شد!

از همان اجراهای اول لحن، قیافه، و شعرهایش به دل مردم چسبید و پدیده شد. اجرای پرشور و لحن حماسی شعرخوانی اش خیلی جذاب بود و تازگی داشت. او مستمع خود را سوا کرد و تصمیم گرفت برای آنها بخواند. نه انجمن های ادبی، نه مجامع و محافل شعری، و نه شب های شعر و کنگره های فرهنگی رنگ رنگ؛ او انگشت انتخابش را روی مردم کوچه ـ بازار گذاشت. معارفی عمیق را با مضامین بلند طبعش آمیخت و با صداقت و از روی درد به مردم بخشید ؛ مردم هم صمیمانه پذیرفتند.  وقتی اشعارش حتی در پشت ماشین ها به چشم می خورد، خاطرات شاهنامه و عاشقانه های حافظ زنده می شود که می گویند تازه ترین سروده هایشان میان مردم دست به دست می گشت و نقل محافل می شد.

می شود ادعا کرد او اولین ـ شاید هم تنها! ـ شاعری بود که کاست شعرخوانی اش روی پیشخوان ها مشتری جذب کرد. خیلی ها قبل از او آمده، سروده و خوانده بودنـد، ولی آغاسـی نشـدند. راز مـاندگاری آغـاسی و شعرهایش را در مولفه هایی از این قبیل می توان بررسی کرد: ، اعتقاد و تعهدی که به هدف شعر گفتن داشت: « نه دعبل نه فرزدق نه کمیتم/ ولیکن ریزه خوار اهل  بیتم»، آشنایی با جنس روحیه ی مردم به عنوان اصلی ترین مخاطبانش! ولایی، حماسی و در عین حال عاطفی: « نام تو بردم لبم آتش گرفت/ شعله به دامان سیاوش گرفت». هیئتی بودن و لمس ایام دفاع مقدس در اشعارش، تاثیر زیادی گذاشته بود« من از خون شهیدان شرم دارم / که خلقی را به خود سرگرم دارم». تاکید و همتی که به خواندن سروده هایش در محافل عام مردم می کرد ـ از یادواره ی شهدا گرفته تا بزم هیئت و جمع های دانشجویی-، دوستی می گفت:« کاری که وزارت ارشاد بعد از کلی سیاست گذاری           می خواست با کنگره و همایش و سمینار، برای رواج فرهنگ شعر انتظار در جامعه بکند، آغاسی یک باره کرد، وقتی سرود: شاید این جمعه بیاید شاید!» محمد رضا آغاسی دیگر میان ما نیست ولی خوب است، به جای اظهار نظرهای بیمار، راز ماندگاری او و اشعارش را تحلیل کنیم...! 

 آن مرد تفاوت آمد

جنگ که تمام شد، دوران جدیدی داشت شروع مـی شـد. آژیـر تهـاجـم فرهنـگی بلنـد شـده بـود، رزمنده های خسته ی جنگ، برگشته بودند و بچه های زمان جنگ، جوان و پر شور شده بودند. جمع کردن این دو نسل دغدغه ای بود برای همه!

 تا اینکه نوارهایی به دست بچه مذهبی ها رسید که رویش نوشته بود، مداح: حاج منصور ارضی! خیلی از ماها، برای اولین بار، یک مداح دیدیم که گریه می کند ، داد می زند و نگران این نیست که حنجره اش برای مجلس بعدی خواهد گرفت! هم از جنگ و بچه هایش می گفت، هم از مقتل می خواند. لهجه ی روان روضه ها و سبک شور سینه زنی هایش از آنجا که متفاوت بود، طرفدار پیدا کرد و خیلی زود جنس تدبیرها و خلاقیت هایش به ذائقه ی همه شیرین آمد و جذبشان کرد. 

... حالا او پیر غلامی است، که بالای 50 سال است دعای کمیل شبهای جمعه ی  حرم سید الکریم اش لنگ      نمی شودـ حتی شب حجله ی دامادی! ـ زیارت عاشورای صبح های سه شنبه اش، پاتوق ثابت چندین نسل مستمع است و مناجات سی شب ماه مبارک رمضان ، دعای عرفه و دهه های محرم و صفرش، برقرار است . این روزها در جایی مثل تهران، میان تنوع هیئت ها و مداحان پیر و جوان و البته معروفش، نوجوانی که حداقل تفاوت سنی اش با  حاج منصور بیشتر از پنجاه سال است، پای منبر او می نشیند و گوشی را که به حرفهای پدر نداده، با تمام وجود به حرفهای او می سپارد، پیر مردها که جای خود دارند! اگرچه بعضی ها از اعتراض های تندش به برخی جریان ها و افراد رده بالا ـ که آن هم از غیرت انقلابی اش بر می آید ـ  دلخورند ولی کسی جرأت انکار ندارد که او پرچم دار سبک نوین و جذاب مراسم آیینی و احیاگر مداحی بدون توقع پاکت است و مقام استادی بر خیلی از مداحان بزرگ دارد. شمار هزاران برای مستمعینش و این همه آبرو و سوز صدا ، از چشمه ای دیگر جاری است که الهی به آن برسیم.

بشکنیم این شیشه تا مستی کنیم

همه ی خط کش ها گذاشته شده، تمام معادلات ردیف است، همه ی محاسبات انجام شده و ظاهراً هیچ گره ای در کار نیست،  تا اینکه دهه ی محرم می آید و سر وکله ی تاسوعا و عاشورا پیدا می شود... دیگر هیچ چیز سر جایش نیست!

هر چقدر که بخواهیم آن را در قالب و چارچوب بگنجانیم، بیشتر می فهمیم که نمی شود! عاشورا تنها تابلويی است که نمی شود قابش کرد! چون اصلا بوجود آمد که قيد و بندها را بشکند و جالب تر آنکه این شکستن ها را تبدیل به یک مکتب و اصول کرد! اصولی که به هیچ چیز نمی شود نسبت شان داد غیر از همین عاشورا!

 اگر بخواهیم به نمونه های هیئتی اش اشاره کنیم، مثلاً خواندن آواز ،که برای هر اینکاره ای اصول ثابتی دارد: باید صدایش خوب باشد، موسیقی را بلد باشد، ریتم ها را رعایت کند و ...! اما در این بساط، مداحانی را می بینی که با حنجره ی خسته و گرفته، یا با صدای بغض آلود و لرزان گاهی میان مصیبت خواندنشان، خارج از همه ی قواعد موسیقی، داد می زنند و روضه می خوانند و اتفاقاً تاثیرش شگفت آور می شود!

یا مثلاً؛ همه می دانیم کسی که بخواهد شعر بگوید، غیر از طبع و ذوق ، باید سواد خوبی هم داشته باشد! ما شاعر کور، کر و ...! زیاد سراغ داریم، اما بعید است شاعری با سواد کم، شعری بگوید که ابیات و    مضامین اش، آنقدر زیبا شوند که سال ها و قرن ها، سینه به سینه و نسل به نسل، ماندگار شوند!  ولی در این ساحت، پیر مردی مثل جودی خراسانی را می بینی که سال هاست شعر « بر مشامم می رسد هر لحظه بوی کربلا»یش، تکیه کلام هیئتی ها شده! و ... از این قبیل فراوان اند!

آخر همه ی این خطوط به این می رسیم که، شکستن ادعا های دنیایی، فقط کار عاشوراست!   مداح، شاعر، خطیب، نویسنده، هنرمند یا یک انسان عادی برای اینکه بفهمد، عددی نیست، باید مقابل این عظمت، با خلوص نیت بشکند و تعظیم کند، تا به فیـض امام حسیـن و عاشورایـیان وصل شود و گرنه ... ! تمـام آنها کـه در ایـن سـاحت تبدیل به پدیده ای شده اند، همه ی نیـت ها، حـرف ها وکارهایشان با؛ «به مدد ارباب...»، «از کرم مولا...» و « به لطف حضرت ...» کلید می خورد!

   محمد قاسم زاده

دریافت صفحه نشریه


کـار سه چندان سخته !

گفت و گويي با مهدي زنگنه يکي از شاعران جوان

 اول در مورد شعر آیینی کمی برایمان بگو:

گاهی قصدما بررسی شعره و گاهی تعریف اون توی یه حوزه ی خاص؛ مثلا شعر عرفانی. شعر غنایی، شعر حماسی. این ها هر کدوم یه ژانر ادبی هستند ؛ یه بحثی هم داریم به اسم شعر مذهبی یا آئینی. شعری با مضمون ذوات مقدسه معصومین  و خدا گفته میشه؛ در رسانه هایی مثل منبر هیئت؛  رسانه ی منبر. شعر آئینی یا شعر مذهبی اغلب برای عموم مردم گفته می شه؛ و چون توی هیئت دامنه ی مخاطب گسترده است باید شعرت، همه ی اصول شعری و آرایه های ادبی رو داشته باشه؛ از طرفی همه فهم باشه، از دکتر مهندس گرفته تا کارگر ساختمان مخاطب تو هستند. بنابراین اول، شعر باید شعر باشه، دوم: قابل فهم باشه و نکته ی سوم اینکه، مبنای تاریخی و روایی و اهل بیتی داشته باشه. یعنی عنصر خیال اوقدر پرواز نکنه که خط قرمزها رو بشکنه. این شعر می شه شعر هیئتی. یعنی کار؛ سه چندان سخته نه دو چندان. باید مخاطب، منابع دینی و ادبیات رو در نظر داشته باشی. هم نگاهی به ادبیات. این می شه یه شعر مذهبی، یه شعر دینی، یه شعر هیئتی.

 به نظر شما بیشتر، عاشورا و آئین به شعر خدمت کرده یا شعر به آئین؟

موضوع پرونده تون، جمله ی خیلی قشنگی بود. هنر در ساحت عاشورا نه عاشورا در ساحت هنر. عاشورا همه ش هنره. وقتی شما می گی «شهادت هنر مردان خداست»، یعنی بالاترین هنر شهادته! امام حسین علیه السلام به شهادت رسید که به خدا و خلق خدمت کنه و ادای دین کنه. از این نگاه همه وام دار عاشورا هستند. حتی شاعر وهنرمندی که شاید ظاهراً دین نداره ولی اثر زیبایی تولید می کنه، یه جوری زیر دین اهل بیت و عاشوراست. ولی اینکه چقدر شعر داره به اهل بیت خدمت یا ادای دین      می کنه، وقتی تاریخ ادبیاتمون رو مرور می کنیم به این نکته بر می خوریم که تعداد آثاری که توی اون ها به اهل بیت ادای دین شده کمتر از بقیه حوزه هاست؛ اما  از نظر کیفیت می بینیم که شعرای بزرگ بهترین آثارشون رو برای اهل بیت گفتن.

این از کجا نشأت می گیره؟ آیا به برکت عاشورا طبع شاعر بی اختیار می جوشه یا شاعر با اختیار خودش مایه اش رو برای اینجا خرج کرده؟

چند تا نکته: یکی اینکه چون واقعه و اهل بیت بزرگ هستند، خیلی ها ترسیدند همینجوری شعر بگن.اجازه دادن که شعرشون به پختگی برسه بعد برای اهل بیت شعر بگن. شاید هم این کم گفتن شون به خاطر این بوده که سعی کنند کم بگویند و گزیده بگویند، چون دُر هم بگویند. کم گفتند؛ وقتی هم گفتند خوب گفتند. بعد اینکه قدیم؛ مثل ماها نبودند؛ طرف اگه شاعر بود، ستاره شناس و حکیم بود، فقیه و فیلسوف بود.عظمت موضوع رو درک می کرده بعد شعر می گفته. حافظ این همه غزل گفته ولی اون چندتایی که منسوب به کربلاست و یا امیرالمؤمنین علیه السلام:« حافظ اگر قدم زنی در ره خاندان عشق، بدرقه ی رهت بود همت شهنه ی نجف» چیز دیگه ایی؛ یا صائب، کم گفته ولی وقتی گفته: « بگری ( گریه کن) که اشک ماتمیان حسین را، عرش التماس می کند از بهر گوشوار». همه چی تموم گفته؛

 مـی شـه شـعر آییـنی رو به دو دسـته ی کلاسیک و هیئتی تقسیم کرد؟

توی هیئت وقتی شما می گی «علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را »، همه کیف می کنن و می فهمن. اتفاقا وقتی اشعار سطحی یا مبتذل یا هر چی که می خواهیم اسمشو بذاریم گفته می شه یکی از مشکلاتمون اینه که بعضی ها به همین اشعاری که قبل ها گفته شده استناد می کنند. میگن آقا فلانی گفته ما هم بگیم. این درست نیست. توی همین هیئت ها شعر عمان خوانده می شه، شعر فخیم«محتشم» رو هم کتیبه کردن و زدن به در و دیوار. بنابراین نمی شه قطعی گفت که فقط اشعار کلاسیک یا فقط اشعار سطحی بعضی از شعرا.

اول از همه شور شاعری خیلی مهمه. تا شور شعری نباشه شعور شاعری فایده ای نداره. خیلی ها شور شاعری ندارن ولی شعور شاعری دارن، با اونا کاری نداریم. ولی خیلی ها نه شور شاعری دارند و نه شعورش رو. این معضله. این ها دو تا بالند که باید با هم پرواز کنن. یه دوبیتی هست که قافیه ش مشکل هم داره و هنوز هم که هنوزه تو هیئتا خونده میشه: « بر مشامم می رسد هر لحظه بوی کربلا/ بر دلم ترسم بماند آرزوی کربلا/... قبر شهید کربلا». منتها این یه دونه این اتفاق براش افتاده این دلیل نمی شه که حالا من از این به بعد بدون قافیه بگم. این که حالا چرا این یکی ماندگار شده به ما مربوط نيست. ولی این همه شعرهای دیگه هم هست که قوی گفته شده اند: «گلی گم کرده ام می جویم او را، به هر گل می رسم می بویم او را...» این شعر هم خیال داره هم تصویر و هم آرایه. گل من یک نشانی در بدن داشت/ یکی پیراهن کهنه به تن داشت.» مشکل عروضی نداره. اصول اولیه ی یک شعر رو هم داره. می خوام بگم شاعرهای امروز نباید صرفا به اشعار ماندگاری نگاه کنن که از یک شوری برخاسته و قواعد رو رعایت نکردن. باید به اشعاری نگاه کنن که هم شور شاعری دارند و هم شاعر با شعور.

شما موافق چه جور شعری هستی؟ اشاره ی مستقیم به مطلب رو می پسندی یا با ایهام وکنایه شعر گفتن؟

باید به جامعه ی مخاطب نگاه کرد.

یعنی ما عمله ی مخاطبیم یا وظیفه مون اینه که مخاطب رو بیاریم بالا؟

مثال: با اینکه وظیفه ی تلویزیون بالا بردن سطح فکری مردمه، ولی نمی تونه همیشه برنامه های عرفانی پخش کنه! یا فقط فیلم کمدی یا فیلم جنگی و یا...؟ در بحث رسانه سلیقه ی مخاطب شرطه.

قبول داری اکثریت با تیپ عوامه؟

 بارک الله. به ما گفتن روضه بخونید. دستور اهل بیت هم این بود که روضه بخونید. یعنی نقل تاریخ کنید. توی زیارت ناحیه به مقتل، مستقیم اشاره شده عاشورا به مقتل مستقیم اشاره شده مثلا « و تنقبت لقتالک، نقاب زدند برای کشتنت» این جزئیاته دیگه. بنابراین ما نباید به خاطر وجه هنری، از وجه تاریخیش غافل بشیم. از طرفی هم باید مجلس شناس باشیم.

یعنی همه جا خرج نشه؟

من دارم می گم که مخاطب رو باید دید. مثلاً شما می تونی برای روضه ی حضرت علی اصغر علیه السلام ميتواني بگی که گل نشکفته پرپر شد و به همین کفایت کنی. می توانی بگی که سه شعبه زد، گوش تا گوش بچه پاره شد. هر دوتای این ها درسته. دروغ هم نیست. اون وجه هنری داستان رو گفته و این وجه تاریخی. اما عروسي قاسم روز عاشورا ، کمدی بیش نیست. وهن اهل بیته. این میشه دروغ و کلاً حرامه. ولی توی نقل به واقعه می تونی زاویه ی دوربینت رو چند جا ببری. کار هنرمندانه ی مداح یا شاعر این است که وسط میدان، توی خیمه و یا عکس العمل اون ماجرا رو تعریف کنه. یک بار راوی بشه رباب. یک جا راویش بشه سکینه. یه جا هم حضرت زینب سلام ا... علیهم. توی همه ی این حالت ها هم روضه ی حضرت علی اصغر رو  می خوونی.

از نظر شما شاعری که می خواد برا هیئت شعر بگه چه جوری می تونه تو کارش موفق باشه؟

اول از همه اینکه کسی که توی اتمسفر روضه نفس نکشیده نمی تونه برای اون ماجرا شعر بگه. کسی که عاشق نشده باشه نمی تونه شعر عاشقانه بگه.

 می گه، موندگار نمیشه. میگه، شور نداره. رمز موندگاری هر اثر هنری اینه که از دل طرف بلند بشه یعنی خلق بشه، تولید نشه. تا وقتی که شما یه چیزی رو لمس نکرده باشی نمی تونی خلق کنی، تولید     می تونی بکنی. شرط اول شاعر هیئتی اینه که گریه کن باشه. خودش بچه هیئتی باشه. سواد شعری داشته باشه. مطالعه داشته باشه. و در عین حال جامعه شناسی هم بدونه. قرار نیست یه شاعر همه ی شعرهاش عین هم باشه. ممکنه یه شاعر یه شعری بگه برای مخاطب هیئت، یه شعر بگه برای شعرا و ...

ما یه تعداد شاعر داریم که فقط غزل مرثیه می گن. یه تعداد شاعر هم هستند که فقط نوحه می گن. آیا اینجوری قسمت بندی کردن خوبه یا هر کی مثلا غزل میگه باید نوحه هم بگه؟

به سلیقه خود شعرا ربط داره. یه اتفاقی افتاده تو ادبیات آیینی ما. پُز روشنفکرانه ای که شعرای هیئتی فکر می کنن اگه غزل بگن کلاسشون میره بالا، اگه نوحه بگن بی کلاسیه. در حالیکه ادبیات عامه فولکلروریک یا تصنیف های مذهبی یه شاخه ست توی ادبیات. چطور شده که یک شاعر استاد، میاد ترانه میگه. در حالیکه اگه بخواد شعر ادبی بگه دست همه رو از پشت می بنده؛ این بخاطر چیه؟ بخاطر موندگاری. متأسفانه خیلی از شعرای مذهبی فکر می کنن اگر نوحه بگن، سرود  یا ترانه ، دیگه شاعر نیستند. این نشون میده که اینها جامعه ی مخاطب رو نمی شناسن.

یه عده علاقه مند به ادبیات دیوان غزل رو  می خوونن ولی با گفتن یه ترانه ی خوب و استخوان دار، یه چیز با پایه و اساس، موندگار می شه  تا سالهای سال، رو زبون خیلی ها می مونه. چون اون رو مردم زمزمه می کنن و نفس به نفس و سینه به سینه می رسه به نسلـهای بعد. از بیـن تمام شاعـرایی کـه تا به حـال ترکیب گفتند یکی می شه محتشم.

اتفاقاً رمز موندگاری اینه که شعری بگیم که عامه ی مردم باهاش ارتباط برقرار  کنن.

یه سوال خودتون مطرح کنید و جواب رو هم خودتون بدید.

جنون در شعر آئینی یعنی چی؟

عقل معاش ، عقل دنیوی است و با عشق در تضاده. اما یه عقلی داریم که پیامبر فرمود: «اولین چیزی که خدا خلق کرد عقل بود». این عقل با « هَل الدّین الا الحبّ : دین به غیر از محبت چیزی هست؟!» با هم یکی است. این دیوانه شدن در بساط امام حسین علیه السلام عین عقله. یعنی در بساط امام حسین عقل و عشق با هم فرقی ندارند. ما عاقلانه عاشق می شیم و باید عاشقانه عاقل باشیم. جنس دیوانگی عشق حقیقی با جنس دیوانگی عشق مجازی با هم فرق می کنه. عقل معاش به حب دنیا می رسه و «حبّ الدّنیا رأس کلّ خطیئه»!

عقل الهی به حب اهل بیت میرسه. این دو تا با هم فرق می کنه. کلمات شبیه هم است و معانی با هم فرق می کنند.

 احساس هم توی همین مقوله می گنجه؟ وقتی من احساسیم، عباسیم.

احساس چیز خوبیه. وقتی میخوان یه نفر رو مسلمون کنند می گن برو عقلانی تحقیق کن. آیا با عشق میشه تحقیق کرد؟ تو با عقلت میتونی عاشق باشی ولی بدون عقلت هرگز! منتها با عقلی که در اختیار حضرت رحمن است.

عنان نفس اگه دست شـیطان باشه احساس هم شیطانی میشه. میـشه وسوسه. عمر سعد هم برای امام حسیـن علیـه السـلام گریـه کرد نه اینکه هر کی برای امـام حسـین گریه می کـنه عمر سعـده ها!. ولی بیـداری مهمه. نه اون احساس. وقتی می گی احساسیم، که هیچ. ولی عباسـیم یعـنی تو اهـل مملکت عـباسی.

یعـنی تمـام ویـژگیهای عباس رو باید داشته باشی.

امیر رضا پور عسگری

 


فتح خون

«آشنای غریب»، بهترین صفت در وصف این کتاب است. یادش به خیر؛ یک سال نذر کردم دهه ي اول محرم، هر روز یک نسخه از این کتاب را به دوستان معرفی کنم و بفروشم! بعدها که نظرات آنها را در مورد کتاب جویا می‌شدم فهمیدم که تا چه اندازه یک نوشته می‌تواند سهل ممتنع باشد. سهل ممتنع یعنی همه دوست دارند و از آن بهره‌ای می‌برند اما هنوز تا عمق متن، راه هست.

مثلاً به این تعبیر از کتاب نگاه کنید: «عجبا ! امام، مأمن کره‌ی أرض است و اگر نباشد خاک، اهل خویش را یکسره فرو می‌بلعد و اینان برای او امان‌نامه می‌فرستند.»، یا این تعبیر در فصلی از کتاب که بیان کشاکش درونی اصحاب است، وقتی امام چراغ را خاموش کرده و بیعت خویش از یاران برداشته‌اند: «عقل می‌گوید بمان و عشق می‌گوید برو؛ و این هر دو عقل و عشق را خداوند آفریده است تا وجود آدمی در حیرت میان عقل و عشق معنا شود.»

شهید آوینی با فتح خون، تو را به زیارت باطن عاشورا و حکیمانه دیدن آن دعوت می‌کند. نوشتن پایان کتاب که روایت به مـیدان آمدن حضرت سیدالشهدا و شهادت حضرت است با شهادت سید مرتضی آوینی، حسن ختام یافته و ناتمام مانده است. بُهتی که در آخرین جمله ي کتاب نهفته است، خواننده را بیشتر به شهادت نویسنده‌ نزدیک می‌کند و پرده از کلمات کتاب کنار می‌زند:

«به راستی، عالم شهادت بر چه شهادت می‌دهدکه نامی اینچنین بر او نهاده‌اند؟» 

نام کتاب: فتح خون

نویسنده: سید مرتضی آوینی

ناشر: ساقی

قیمت : ؟

 


کربلا مبارزه با پوچی

داستایوفسکی در معنی نیست‌انگاری (نیهیلیسم) جمله معروفی دارد که می‌گوید: «خدا را از جهان بردار؛ هر کاری مباح است.» جهان امروز ما و همه ي اشیا و امور آن حاصل کنار گذاشتن خدا و تحقق همین جمله است. زمان‌شناسی از طریق کربلا، هدف اصلی نگارش کتاب حاضر بوده است. استاد اصغر طاهرزاده در این کتاب کوشیده است تا نشان دهد که کربلا، به عنوان یک حرکت الهی و یک ظرفیت اجتماعی چگونه رویاروی این عالم می‌ایستد؛ انقلاب می‌کند و راه را به سمت خدا باز می‌کند.

«اصل پوچی از آن جاست که بشر ریسمانی را که او را به آسمان غیب وصل می‌کند، پاره نماید. از این رو در کل تاریخ بشر، دو جبهه بیشتر نیست: یکی    جبهه ي انبیاء که با اتصال انسان به عالم غیب و عالم معنا، بشر را از بی‌معنایی و پوچی می‌رهاند و یکی هم جبهه‌های مقابل سنت انبیاء که هرچه باشد جز پوچی و نیستیِ بشر چیزی به همراه ندارد. در کربلا این دو رویارویی به عنوان صفحه نمایش همه تاریخ در ابعاد بسیار جامع خود ظهور کرده است.»

نام کتاب: کربلا مبارزه با پوچی‌ها

نویسنده: اصغر طاهرزاده

ناشر: لبّ المیزان

قیمت:2500 تومان

 


من می گویم، شما بگریید

مجموعه‌های زیادی تا به حال از اشعار عاشورایی جمع‌آوری شده است اما هیچ کدام نظیر این کتاب جامع نیست. از یک طرف شعر سطحی و ساده‌انگار در این مجموعه نمی‌بینی و از طرف دیگر شعر جدید و دانشگاهی. در عوض تا دلت بخواهد بهترین‌های عاشورایی تاریخ ادب فارسی انتخاب شده. از سیف‌الدین فَرغانی و مولوی و محتشم و عمان سامانی گرفته تا ریاضی یزدی و علی انسانی و سیدحسن حسینی و محمدعلی مجاهدی و... . کتابی شده که می‌توان شعرهایش را روی منبر خواند و پای آن اشک ریخت. اولین شعر این مجموعه را که هم عنوان زیبای کتاب و هم پشت جلد کتاب از آن انتخاب شده و از سیف فَرغانی است با هم می‌خوانیم: «ای قوم، در این عزا بگریید؛ بر کشته ي کربلا بگریید»/ «با این دل مرده خنده تا کی؟! امروز در این عزا بگریید»/ «در ماتم او خمش مباشید؛ یا نعره زنید یا بگریید»/ «در گریه سخن نکو نیاید؛ من می‌گویم، شما بگریید»...

 نام کتاب: من می‌گویم، شما بگریید

 به کوشش: علیرضا قزوه

 ناشر: سوره مهر

 قیمت: 4000 تومان

 دریافت صفحه نشریه