تا هست فاطمه به دگرها نیاز نیست
خاک پات!
بي بي! سلام، شب شده و كردهام هوات
گفتم يكي دو خط بنويسم كه از صفات،
كمكم زلالتر شوم و مثل آينه
روحم جلا بگيرد و از بركت دعات
مثل پرندهها بپرم سمت آسمان
مثل فرشتهها بزنم بال در هوات...
بانوی خوب من! چه خبر؟ از خودت بگو
از زخمهاي كهنهتر از چادر سيات،
كه خاكي است و بوسه شلاق ميخورد
از آتشي كه شعله زد از گوشه ردات...
مولا كجاست؟ زخم دلش را چه ميكند
آن شير زخم خورده صحراي عاديات؟
از من سلام و عرض ارادات و بندگي
حتما ببر به خدمت چشمان مرتضات...
ما را ملال نيست به جز دوري شما
خوبند بچههام... به قربان بچههات...
جانم فداي زخم تو اي كاش پشت در،
زير فشار خرد كننده خودم به جات-
بودم كه تازيانه و سيلي به من خورد،
تا از كبود فاجعه ميدادمت نجات
اين نامه محتوي كمي خاك تربت است
مال زمين زخمي غم، مال كربلات
گفتم برايتان بفرستم كه تا مگر
مرهم شود براي همان زخم شانههات...
قربان اين غمت كه گره خورده بر دلم
قربان اين جنون كه مرا ميدهد حيات
ميترسم اينكه گم بكنم شهر ندبه را
ميترسم اينكه گم بكنم كوچه سَمات
ميترسم اينكه باز در انجام واجبات
يا اينكه در تداوم ترك محرّمات
از من قصور سر بزند واي واي واي
شرمنده تو گردم و آن چشم پر حيات...
بيبي! مباد آن كه فراموشتان شود
جان حسين جان حسن حاجت گدات...
خيلي ببخش، طول كشيد و اذان صبح-
آمد وَ اين موذن و حيِّ عَلَي الصّلات...
بلوار نخل، كوچه هفتم، پلاك شعر
باشد نشان خانه من توي كائنات
چشم انتظارمت كه جوابي به من دهي
با دست خط سبز، كه جان را كنم فدات
دارد تمام ميشود اين نامه... والسلام
امضاء... خط فاصله... ايوب...خاك پات...
ایوب پرندآور
غزل دردآور
درد سر، بين گذر، چند نفر، يک مادر
شده هر قافيهام يک غزل دردآور
اي که از کوچهي شهر پدرت ميگذري
امنيت نيست از اين کوچه سريعتر بگذر
ديشب از داغ شما فال گرفتم، آمد:
دوش ميآمد و رخساره... نگويم بهتر!
من به هر کوچهي خاکي که قدم بگذارم،
ناخودآگاه به ياد تو ميافتم مادر
چه شده، قافيهها باز به جوش آمدهاند:
دم در، فضه خبر، مادر و در، محسن پر!
کاظم بهمنی
مفقودالاثر
تا کاشف غربت شهیدان گشتیم
دنبال پلاک و استخوان در دشتیم
مهدی به خدا اگر مجوز میداد
دنبال مزار مادرش میگشتیم
سيد محمدحسين ابوترابي
نفرین
نفرین به سکوت تلخ و شرمآورتان
اندیشهیتان، مرامتان، باورتان
ای مردم روزگار پر رنگ و ریا
من فاطمهام!!!... دختر پیغمبرتان
ایوب پرندآور
تو فقط فاطمه ای
کوثر جاری نوری و دو زمزم داری
هرچه شایسته عشق است فراهم داری
احمدی روی و علی خوی عجب زهرایی
هرچه زیبنده آنهاست تو با هم داری
هاجری؟ آسیهای؟ نه تو فقط فاطمهای
که به تعظیم، دوصد هاجر و مریم داری
غم حیدر غم زهراست همه میدانند
تو به اندازه غمهای علی غم داری
چارده مرتبه در سوگ خدا روضه شدی
چارده قرن تمام است محرم داری
از غمت عالم و آدم پر داغند و هنوز
چقدر سینهزن و مرثیهخوان کم داری
چادر خاکی تو پرچم این هیاتهاست
به خودت فاطمه سوگند تو پرچمداری
محسن ناصحی
ای قامتت، قیامت من
يک گل نصيبم از دو لب غنچهفام کن
يا پاسخ سلام بگو يا سلام کن
اي حسن مطلع غزل زندگانيام
شعر مرا «تمام» به حسن ختام کن
اي آفتاب خانهي حيدر! مکن غروب
اين سايه را تو بر سر من مستدام کن
پيوسته نبض من به دو پلک تو بسته است
بر من، تمام من! نگهي را تمام کن
تا آيدم صداي خداي علي به گوش،
يک بار با صداي گرفته صدام کن
از سرو قدشکسته نخواهد کسي قيام
اي قامتت قيامت من! کم قيام کن
درهاي خلد بر رخ من باز ميکني
از مهر همره دو لبت يک کلام کن
با يک نگاه عاطفه عمر دوباره باش
اي مهر پرفروغ! طلوعي به شام کن
اين کعبه بازويش حجرالأسود عليست
زينب! بيا و با حجرم استلام کن
علی انسانی
طواف
حقا که حقی و به نظرها نیاز نیست
حق را به شاید و به اگرها نیاز نیست
تو کعبهای، طواف تو بر گردن من است
پروانه را به گرد حجرها نیاز نیست
بیبال هم اگر بشوم باز میپرم
جبریل را به همت پرها نیاز نیست
حرف و حدیث پشت سرت را محل نده
توحیدزاده را به خبرها نیاز نیست
گیرم کسی به یاریات امروز پا نشد
تا هست فاطمه به دگرها نیاز نیست
من باشم و نباشم، فرقی نمیکند
تا آفتاب هست، قمرها نیاز نیست
یا اینکه من فدای تو یا اینکه هیچکس
وقتی سرم که هست به سرها نیاز نیست
حرف سپر فروختنت را وسط مکش
دستم که هست حرف سپرها نیاز نیست
محسن که جای خود حسنینم فدای تو
وقتی تو بیکسی به پسرها نیاز نیست
طاقت بیار، دست تو را باز میکنم
گیسو که هست آه جگرها نیاز نیست
دیوار هم برای اذیت شدن بس است
دیگر فشار دادن درها نیاز نیست
علی اکبر لطیفیان
اسبی زین نخواهد شد
دلا تا باغ سنگي، در تو فروردين نخواهد شد
به روز مرگ، شعرت، سورة ياسين نخواهدشد
فريبت ميدهند اين فصلها، تقويمها گلها
از اسفند شما پيداست، فروردين نخواهد شد!
مگر در جستجوي ربّناي تازهاي باشيم
وگرنه صد دعا زين دست، يك نفرين نخواهدشد
مترسانيدمان از مرگ، ما پيغمبر مرگيم
خدا با ما كه دلتنگيم، سر سنگين نخواهد شد
به مشتاقان آن شمشير سرخ شعلهور در باد،
بگو تا انتظار اين است، اسبي زين نخواهد شد!
علیرضا قزوه
بترسید که دریا به خروش آمده است
باز از بام جهان بانگ اذان لبریز است
مثنوی بار دگر از هیجان لبریز است
بحر آرام دگر باره خروشان شده است
ساحل خفته پر از لولو مرجان شده است
دشمن از وادی قرآن و نماز آمده است
لشکر ابرهه از سوی حجاز آمده است
با شماییم شمایی که فقط شیطانی است
(دین اسلام نه اسلام ابوسفیانی است)
با شماییم که خود را خبری میدانید
و زمین را همه ارث پدری میدانید
با شماییم که در آتش خود دود شدید
فخر کردید که هم کاسهء نمرود شدید
گرد باد آتش صحراست بترسید از آن
آه این طایفه گیراست بترسید از آن
هان! بترسید که دریا به خروش آمده است
خون این طایفه این بار به جوش آمده است
صبر این طایفه وقتی که به سر میآید
دیگر از خرد و کلان معجزه بر میآید
سنگ این قوم که سجیل شود میفهمید
آسمان غرق ابابیل شود میفهمید
پاسخت میهد این طایفه با خون اینک
ذولفقاری زنیام آمده بیرون اینک
هان! بخوانید که خاقانی از این خط گفته است
شعر ایوان مدائن به نصیحت گفته است
هان بترسید که این لشکر بسم الله است
هان بترسید که طوفان طبس در راه است
*
یا محمد(ص)! تو بگو با غم و ماتم چه کنیم
روز خوش بی تو ندیدیم به عالم چه کنیم
پاسخ آینهها بی تو دمادم سنگ است
یا محمد(ص)! دل این قوم برایت تنگ است
*
بانگ هیهات حسینی است رسیده از راه
هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله
حمیدرضا برقعی
جرم ما
این سرنوشت ما بود:
هر روز داغ دیدن
تاراج باغ دیدن
در هر هجوم خونین
در گـَرد هر طلیعه
این سرنوشت ما بود:
با زخمهای تشنه
در رقص تیغ و دشنه
لب تشنه جان سپردن
بر ساحل شریعه
چیزی نمانده برجا
از پیکر خلیفه
وز آل او نمانـَد
جز استخوان و جیفه
اما در این میانه
جانانه ایستادن
جان عاشقانه دادن
این است جرم شیعه!
محمدرضا ترکی
فاطمی هستیم
بر ولیالله از هجران شکایت میکنیم
ناله از درد فراقش بینهایت میکنیم
کم هیاهوییم در خیل خریداران اگر
رونق بازار یوسف را رعایت میکنیم
گاهگاهی گر ز حال خستگان پرسش کند
ما بدین مقدار شادیم و کفایت میکنیم
گر گلهمندیم از اوضاع دنیا دوستان
مثل رهبر ما فقط بر او شکایت میکنیم
فاطمیه چون محرّم خود سراسر عبرت است
تا کجا ما پاسداری از ولایت میکنیم
عالم و آدم بداند الگوی ما فاطمه است
فاطمی هستیم و اوصافش روایت میکنیم
لطف زهرا سایه بر این مملکت انداخته
تا ظهور یار شکرِ این عنایت میکنیم
ما اگر هم پای احیای وِلا سیلی خوریم
مثل زهرا از ولی خود حمایت میکنیم
غفلت یاران مبادا باعث هجران شود
آه اگر رنجیده خاطر حیدر دوران شود
احسان محسنی فر

نشریه فرهنگی بیرق - هیئت فرهنگی عشاق الحسن (ع) ، کاشان - برای دریافت کل نشریه می توانید به بخش پیوند ها مراجعه نمائید .