داستان کوتاه
تنها خدا داند علی کیست
ـ راه که خلوت شد، بغلش کرد. گفت:«فدایت شوم.»
علی بهت زده بود. محمد، علی را بغل گرفته بود. اشک میریخت و میگفت:«پدرم فدای شهید تنها.»
پرسید:«یا رسول الله چرا گریه میکنی؟»
پیامبر خیره شد به چشمهایش، گفت:«این مردم کینهی تو را دارند، اما کینههای بدر و احد را تا بعد از من بیرون نمیریزند.»
علی گفت:«آن وقت دینم حفظ شده است.»
محمد لبخند زد، علی سرش را بلند کرد. گفت:«خدا را شکر.»
ـ ایستاده بودند روبه روی دشمن. بد و بیراه میگفتند. رفت جلو. گفت:«فحش ندهید.»
گفتند:«دشمن است!»
گفت:«فحش و ناسزا را کسی میدهد که حرف حساب ندراد. شما که دارید با دلیل و منطق حرفتان را بزنید.» اینها را علی میگفت، هزار و چهارصد سال قبل، به سپاهش، در جنگ صفین.
ـ پشت به دشمن کردند رو به علی. شمشیرهایشان را گرفتند به طرفش
گفتند:«بگو جنگ تمام!»
گفت:«دشمن پشت سرتان است. من فرماندهتان هستم. میگویم بجنگید.»
گفتند:«هر که میخواهی باش. آن که سر نیزهها میبینی قرآن است. بگو جنگ تمام!»
گفت:«من خودم قرآن ناطقم. اگر نگویم چه؟»
گفتند:«میکشیمت و خودمان میگوییم.»
کسی را فرستاد به مالک بگوید برگردد. این یعنی جنگ تمام.
ـ مسلمان بودند. نماز شب خوان، با پیشانیهای پینه بسته. به اسم خدا، مسلمان میکشتند. فرقی هم نمیکرد که و چه. مادر را با بچهای که در شکم داشت؛ به جرم علی دوستی.
میگفتند:«اباالحسن کافر است، هر کس او را قبول دارد هم.»
مسلمان بودند، نماز شب خوان.
ـ گفت:«از امت تو خیلی سختی کشیدم.»
پیامبر گفت:«راحت میشوی!»
گفت:«خیلی سعی کردم نجاتشان بدهم از سرگردانی و گمراهی.»
پیامبر گفت:«دیگر تمام شد، رهاشان کن.»
گفت:«نشستهاند روی منبر تو. رسواترین مردم ادعا میکند خلیفهات شده.»
پیامبر گفت:«خداوند پاداشت را میدهد. به خاطر صبری که کردهای.»
گفت:«لجاجت و عناد و دشمنی دیدم از امت تو.»
پیامبر گفت:«نفرینشان کن علی جان!»
سرش را بلند کرد طرف آسمان:«خدایا! بدتر از من را نصیب اینها کن و بهتر از این امت را نصیب من.»
پیامبر نگاهش کرد، گفت:«راحت میشوی، سحر فردا... .»
چشمهایش باز شد. سرش را تکیه داده بود به دیوار حیاط. ابر سیاه روی ماه را پوشاند.
خواب دیده بود. خواب پیامبر و فاطمه را.
ـ صدای علی توی مسجد کوفه پیچیده بود:«سلونی قبل ان تفقدونی؛ هر چه میخواهید از من بپرسید، قبل از این که مرا از دست بدهید.»
حق را میگفت اما مسخرهاش میکردند.
*
صدای علی توی مسجد کوفه پیچیده بود:«فرت و رب الکعبه»
ضربهی شمشیر زهرآلود هم که فرقش را شکافت، توی محراب مسجد کوفه، در سجدهی نماز، حق را میگفت:«به خدای کعبه رستگار شدم.»
ـ مثل داغ است روی جگر، وقتی آدم مجبور باشد قبر عزیزش را مخفی کند. قبر همسرش مخفی. قبر خودش هم مخفی. دشمن است دیگر.
صد و پنجاه سال بعد تازه امام صادق توانست بگوید:«اینجاست قبر امیرالمومنین.»
ـ نامش را از فهرست کارگزاران حکومت حذف کنید.
ـ حقوقش را قطع کنید
ـ شهادتش در هیچ موردی قبول نیست.
ـ خانهاش را خراب کنید.
نوشته بود اینها سزای کسی است که اتهامش دوستی علی باشد. اینها را بخشنامه کرده بود به همهی استانداران و فرماندارانش. نامه از طرف معاویه بود.
ـ بازار جعل احادیث داغ بود. راویان جعل فضایل عثمان، ثروتمند شده بودند. گفت:«بس است. کافی است دیگر. هر چه از ابوتراب میدانید، مشابهش را دربارهی یاران دیگر پیامبر هم نقل کنید!»
اعتراض که میکردند، معاویه میگفت:«پایههای حکومت با کوبیدن علی و لعن او پابرجا میماند.»
ـ گفت:«کمیل جان! خدای عز و جل، پیامبرش را تربیت کرد، او مرا و من مومنین را تربیت میکنم.»
منظور همه مومنین بود دیگر!؟ از ازل تا ابد.
هاجر صفاییه

نشریه فرهنگی بیرق - هیئت فرهنگی عشاق الحسن (ع) ، کاشان - برای دریافت کل نشریه می توانید به بخش پیوند ها مراجعه نمائید .