بزرگان
یک چکه ماه
چهار قرن و اندی پیش، در دوران صفویه و در کاشان، فرزند خواجه میر احمد متولد شد. خواجه نوزاد دوست داشتنی اش را بغل کرد و پیش از هر چیز اذان و اقامه را در گوشش خواند. بعد هم تربت طلب کرده تا پیش از کام بردن بر شیر مادر، کامش را با تربت سید الشهدا بردارد. نجف هم که رفته بود، نذر کرده بود، اگر پسر باشد نامش را علی بگذارد.
علی در چنین خانواده ی مذهبی و با اصالتی به دنیا آمد. در روزگاری که رایحه ی خوش اهل بیت در سراسر ایران نوازشگر دل ها بود و هیچ کس از بردن نام آنها ترسی نداشت. در همان سال تولدش بود که شاه اسماعیل پرچم مذهب تشیع را بر بام پایتخت ایران برافراشت و از آن روز مردم ایران همیشه سایه ی اهل بیت را بر سر خود احساس کردند.
علی دوران کودکی را پشت سر گذاشت و به مکتب رفت. از همان روز اول خوش استعدادیش را در یادگیری مفاهیم قرآن، صرف، نحو و منطق نشان داد. از وقتی نوشتن را آموخته بود، دوست داشت احساسات و عواطف درونی خود را بنویسد. استادش که به طور اتفاقی دست نوشته هایش را دید، به طبع فوق العاده ی او پی برد و او را به سرودن شعر تشویق کرد.
روز ها یک به یک سپری می شد و کودکی جای خود را به نوجوانی و داد. در این مدت تمام همت و دغدغه اش آشنایی با فوت و فن شعر و شاعری بود و ریزه کاری های این هنر جذاب را مو به مو نزد استاد صدفی فرا گرفت.
حالا دیگر برای خودش جوانی سر شناس شده بود و همه او را با نام کمال الدین علی محتشم کاشانی می شناختند.
شهر چهار هزار نفری کاشان آن روز ها کانون حکمت و ادب بود؛ کمال الدین کم کم داشت خودش را در صف متراکم شاعران بزرگ آن زمان جا می داد و روز به روز به اول صف نزدیک و نزدیک تر می شد. در این شهر مردان بزرگی پرورش یافته بودند که هر یک نقش مؤثری در رواج مذهب شیعه ی جعفری داشتند. نیاز جامعه ی آن روز هم همین بود. پرچم تشیعی که شاه اسماعیل بلند کرده بود، نگه داشتنش کار آسانی نبود. همه باید خود را فدای این راه با عظمت می کردند.
محتشم که تا پیش از این فقط غزل می سرود؛ بی اختیار و بی آنکه کسی او را مجبور به این کار کند، شروع به سرودن شعر در مدح و مرثیه ی اهل بیت نمود. انگار بار سنگینی روی دوشش بود که باید به مقصد می رساند. قدم برداشتن در این مسیر عاشقی می خواست خستگی ناپذیر.
شاه اسماعیل هم که از سرودن این اشعار استقبال می کرد؛ چیزی نگذشت که از دنیا رفت و شاه طهماسب اول به جای او نشست. بر این مسند نُه سال از عمر خـود را به خـوش گذرانی و از خـدا بی خبری تباه کرد. آنچه را شاه اسماعیل رشته بود، پنبه کرد که خدا به داد این مملکت رسید و او را از خواب غفلت بیدار کرد و او توبه نمود. هر چه بود بخیر گذشت. حالا دیگر فرمان بود که پشت فرمان می آمد و دست حکومت به سمت بزرگان و فقها و شعرایی که دلشان در هوای اهل بیت می تپید دراز می شد و از آنان برای ترویج هر چه بیش تر معارف دینی در ایران و کمک به حکومت در این مسیر دعوت می شد. شاه قاصدی هم برای دعوت از محتشم فرستاد. به خلاف خیلی ها که با بی اعتمادی این دعوت را رد می کردند، او این دعوت را پذیرفت. شاید از ته دل راضی نبود به دربار برود ولی در آنجا بهتر می توانست شاه را از کج روی و کج فهمی دور نگه دارد. او به خوبی از این فرصت استفاده نمود و روز به روز شاه را در عقاید دینی خود محکم تر کرد.
سالیانی بدین گونه طی شد تا اینکه برادر کوچکترش عبد الغنی، در سفر حج، توسط راهزنان به قتل رسید. گویا این اتفاق باید می افتاد تا محتشم بیش از پیش رو به سرودن مرثیه های سوزناک و دلنشین در سوگ اهل بیت آورد.
شاه طهماسب نیز که هر روز مؤمن تر از دیروز می شد، در انجام امور دینی وسواس بیشتری نشان می داد. تا آنجا که دیگر دوست نداشت شعری در مدح او سروده شود و می گفت: « راضی نیستم شعرا زبان به مدح من آلوده کنند؛ خوشتر دارم در شأن شاه ائمه ی معصومین عليهم السلام شعر بگویند ».
محتشم که آن روزها به اول صف شاعران این دیار رسیده بود و همه از او با نام شمس الشعرا یاد می کردند؛ هنوز از خود ناراضی بود. محرم نزدیک بود و دلش می خواست سوزناک ترین مرثیه ی عالم را بسراید. ناگهان نظری بر طبع بی نظیرش شد. شور وصف ناپذیری در وجودش به پا شد و ابیات بی اختیار بر زبانش جاری گشت.
در تمام این دوازده بند مصراع ها چون دانه ی تسبیح در پیوند مفهومی یک دست، چیده شدند و کلمات چون قطرات باران در پیوند با یکدیگر دریایی متلاطم را به نمـایش می گـذارند. جاودانگی این شعر تا قیامت توشه ی اعمال او را سنگین و سنگین تر خواهد نمود.
اواخر عمر او فقر همسایه ی دیوار به دیوارش شد. دستش خالی بود اما با مرثیه هایش سرمایه ایی ابدی برای خود اندوخته بود. احساس می کرد دیگر وقت رفتن است اما با این وجود هرگز ناامید نبود و لحظه ای از مرثیه سرایی دست بر نداشت. عاقبت، شمس الشعراء ، آبروی دولت صفوی، خادم شیعه ی حسینی، محتشم کاشانی، در سن 91 سالگی با دنیا خداحافظی نموده و به وصال آقای خود، امام حسین عليه السلام پرکشید.
فاطمه جعفری

نشریه فرهنگی بیرق - هیئت فرهنگی عشاق الحسن (ع) ، کاشان - برای دریافت کل نشریه می توانید به بخش پیوند ها مراجعه نمائید .