داستان
پیمانی میان ما سه تن
فاطمه بارونقی
«السلام علی ازواجک الطاهرات الخیرات، امهات المومنین، خصوصا الصدیقه الطاهره، الزکیه الراضیه المرضیه، خدیجه الکبریام المومنین؛
کعبه؛ نماد توحید، با قامتى کشیده و استوار پا برجاى بود اما مردم مسحور بتهایش بودند! انحراف از آیین توحیدى خلیلالله در تمام شئون حیاتى و اجتماعى آنان رخنه کرده بود! زنان؛ ضعیفترین گروه جامعه، به طور کامل مقهور اراده و تمایلات مردان به شمار مىآمدند! دخترکشى تنها یکى از دهها فجایع خوفناکى بودکه در جزیرهالعرب رواجداشت! عدهاى به طور قبیلهاى زنى را به عقد درمىآوردند! رباخوارى از اصول اولیه کسب ثروت اعراب بود! ثروتمندان جامعه، خانههای فساد و فحشا برای خود گسترانده بودند! چرا که وقتى تار جهل به پود فقر گره مىخورد، سنتهایى هولناک را رقم میزند!
و در این زیست جاهلانه و حکم فرمایى جهل و امیال نفسانى، چه سخت بود زیستن انسانی! و خدیجه در این میانه جاهلیت، «طاهره» خوانده میشد و احمد «محمد»!
تو را «مَلَکه عظیمه» نام نهاده بودند در بیان ثروت و مکنت و زیباییای که حتی کینهتوزی تاریخ نیز نتوانست آنرا منکر شود (چهارصدکنیز و غلام، بیش از هشتاد هزار شتر و...)، آیین حنیف ابراهیم خلیلالله در جانت جریان داشت و به همین سبب اوقاتى از روز را با علماى مذهبى میگذراندی و هرگاه صحبت از ظهور پیامبرى از قریش به میان مىآمد سخت به فکر فرو میرفتی! همگان میدانستند که خدیجه هرگز بدون علم و اندیشه چیزى را نمىپذیرد و بدون تفکر و تعمق حرفى نمىزند.
عالمان یهودى از درخشش نور نبوت جوانی بلندقامت از قریش سخن میگفتند که در کتابهایشان بشارت داده شده بود و مُهر پیامبرى را در بازوی او دیده بودند و میگفتند: این جوان با زنى از قریش که بزرگ قبیلهاش شمرده مىشود، ازدواج خواهدکرد!
شبی درخواب، خورشید مکه را دیدی که درخانهات فرود آمد، معبرین گفتند با مرد بزرگى که شهرت جهانى مىیابد ازدواج خواهىکرد. اما در میان گروه کثیرى از مردان که اندیشه همسرىات را در سر می پرورانند، هیچ یک پاسخ مثبت نمیشنید، چرا که تو در میان قومت به واسطهی کمالات روحى و عقلى و حسنظاهر، به «سیده نساء قریش» شناخته شده بودی!
اما اینک جوانههاى مهر درخدیجه به بارنشستهبود، او جوانى پاکدامن و امین پیش روى خود داشت که عرق نجابت از صورتش ریزان و پاکى دلش از صداقت سیمایش آشکار بود. پس شخصى را نزد امین قریش فرستاد و پیامداد که با مقدارى از اموال او به تجارت بپردازد و چون امین پذیرفت او را با بهترین کالاها و غلامانش راهى کرد، سپس بانوى قریش به امین قریش چنین گفت: اى پسرعمو، من به خاطر خویشاوندى، شرافت تو درمیان مردم، امانت، خوشخلقى و راستگویىات به تو تمایل پیداکردم و محمد(ص) پیشنهاد خدیجه را پذیرفت.
ابوطالب هنگام خواندن عقد گفت: «... او به خدیجه و خدیجه به وى علاقه دارد، اینجا جمع شدهایم که با رضایتخودش خطبه بخوانیم.»
بعد از مراسم، خدیجه غلامش را خواست و گفت: نزد محمد(ص) برو و بگو: غلامان و کنیزان و هرآنچه مالک آنم به تو بخشیدم؛ هرگونه که بخواهى مىتوانى در آنها تصرف کنى؛ همهی داراییام هبهای است در راه محمد!
و در این راهِ سخت، طعنه اغیار و جُهال عرب گاه دلت را سخت میآزرد: مگر نگفتیم با یتیم ابوطالب ازدواج نکن! حالا که تمام ثروت و دراراییات را خرج محمد کردهای به سراغ ما آمدهای؟
یادت هست چه بزرگانی به خواستگاریات آمدند!؟ همه را رد کردی و با محمد یتیم و فقیر ازدواج کردی؟
شأن قریش را زیر سوال بردهای و نصیحتمان را گوش نکردی؟
سیده زنان قریش ضیافتی ترتیب داد و رو به زنان گفت: از عرب شنیدهام که شوهران شما برمن خرده مىگیرند که چرا با محمد(ص) وصلت کردهام؟ اینک از شما مىپرسم آیا مانند محمد درجمال، خوشرفتارى، خصلتهاى پسندیده و فضل و شرف در اصل و نسب در مکه و غیر آن سراغ دارید؟
***
بارها همراه با علی(ع)، پیامبر را از گزند مشرکان نجات دادی و هنگامی که مردم به خانه ات حملهورشده تا خانه را با ساکنانش سنگباران کنند، مشرکان را با سخنان آتشینت پراکنده ساختی: «آیا از سنگ باران کردن خانه زنى که نجیبترین قوم شماست، شرم ندارید؟»
درطول سالهای حصر شعب، علاوه برتمام! اموال و اعتبار و موقعیت اجتماعى خود در یارى دین محمدى(ص)،حتی از ثروت بستگانت نیز در این راه دریغ نکردی! تا بدانجا که هرگاه غم و ناراحتی بر حبیب خدا غلبه میکرد؛ «نظر الی وجه خدیجه» و اینگونه از غم باقی نمیماند مگر آنکه خداوند به وسیلهى خدیجه، آن مکروه را گشایش عنایت مىفرمود! و حضرت رسول در وصفت میفرمود:«از مردان، تعداد بسیارى به کمال رسیدند و ازمیان زنان به کمال نرسیدند مگر؛ مریم، آسیه، خدیجه و فاطمه».
پس بشارت باد بر تو! که مصداق «آیههای جهاد» نام گرفتی و «وزیر صدیق اسلام»! و تنها تمنای جبرئیل در شب معراج!
آن دم که از عرشنشین آسمانها خواست: «سلام خدا و سلام مرا به خدیجه(ع) برسان».
ای خدیجه دختر خُوَیلد؛ اگر نبود همراهی دستهای بخشنده تو در لحظه لحظه رسالت نورانی احمدی، شاید طفل اسلام، به بلوغ خویش نمیرسید و «اسلام بر پا و استوار نمیماند مگر با شمشیر علی(ع) و مال خدیجه(س)».
خدیجه؛ مایه آرامش محمد! در وصف خوبی تو، بیطاقتی محمد در فراقت کافی است؛ آن هنگام که سال کوچ تو را «عام الحزن» نامید و هنگامی که فاطمه(س)؛ یادگارخدیجه، گرد پدر مىگشت و بهانه مادر مىگرفت و دل دردمند پدر را آتش مىزد و پیامبر جز سکوت پاسخی نداشت؛ جبرئیل نازل شد و گفت:«اى پیامبر، به فاطمه بگو خدا براى مادرت قصرى از لؤلؤ ساخته که درونش آشکار است و در آنجا هیچ سختى و تلخى نیست».
و فاطمه، گریان بر مزار مادر با او وداعی جاودانه میسراید:
«مادر! قسم به خدایی که به من قدرت داد تا در رحم با تو سخن بگویم و سبب آرامش تو باشم و سوگند به نوری که از تو زاده شدم، پدرم را تنها نخواهم گذاشت.
و این پیمانی خواهد بود، میان ما سه تن.»

نشریه فرهنگی بیرق - هیئت فرهنگی عشاق الحسن (ع) ، کاشان - برای دریافت کل نشریه می توانید به بخش پیوند ها مراجعه نمائید .