*به دنیا نیامده بود که پدرش مرد. هنوز شش سالش تمام نشده بود که مادرش هم رفت پیش پدرش. تا عبدالمطلب و ابوطالب بودند اوضاع تحمل کردنی بود. بعد از آنها هم دیگر برای خودش مردی شده بود اما، تنها.

خودش می‌گفت: «در کودکی درد یتیمی داشتم و در بزرگی رنج غریبی.»


*گفته بود: «همه پیامبران قبل از نبوت چوپانی کرده‌اند.»

گفته بودند: «خودتان چطور؟»

گفته بود: «من هم گوسفندان مردم مکه را توی سرزمین قراریط چوپانی کرده‌ام.»

حق هم داشت برای سر و کلّه زدن با آدم‌هایی مثل ابوجهل و ابولهب آدم باید هم قبلش با بز و گوسفند سر و کلّه زده باشد.


*1 – خرید و فروش با هواداران محمد ممنوع.

2 – ارتباط و معاشرت با هواداران محمد ممنوع.

3 – ازدواج با هواداران محمد ممنوع.

4 – در هر اتفاقی، هواداری از هواداران محمد ممنوع.

همه بزرگان قریش امضا کردند. می‌خواستند هواداران محمد از راه خودشان برگردند.


*بعد از أُحُد یکی را گرفته بودند که در جنگ هم بود. توی بدر هم اسیر شده بود ولی با عز و جز آزادش کرده بودند. باز هم عز و جز می‌کرد. محمد گفت: «مؤمن از یک سوراخ دو بار گزیده نمی‌شود. اعدامش کنید.»


* وقتی با دوازده هزار نفر از یارانش وارد مکه شد، می‌توانست عوض آن همه آزار واذیتی که کفار و مشرکان کرده بودند را سرشان بیاورد.

یکی از یارانش هم داد می‌زد: «الیوم، یوم الملحمه!» یعنی امروز روز جنگ است.

فرستاد جلویش را گرفتند. بعد به علی گفت بلند بگوید: «الیوم، یوم المرحمۀ!» یعنی امروز روز مرحمت و گذشت است.


*عرب بیابانگرد، آوازه محمد را شنیده بود. آمده بود پیشش که چیزی بگوید یا چیزی بپرسد. او را که دید، زبانش گرفت.

محمد ناراحت شد. جلو آمد. او را در آغوش گرفت. گفت: «راحت باش. من پادشاه که نیستم. من پسر زنی هستم که با دست خودش شیر بز می‌دوشید. مثل برادر تو هستم. راحت باش.» زبان بیابانگرد باز شد.


*دیر کرده بود. هیچ وقت برای نماز جماعت دیر نمی‌آمد. نگرانش شدند و رفتند دنبالش. دیدند بچه‌ای را سوار کولش کرده و برایش نقش شتر را بازی می‌کند.

گفتند: « از شما بعید است، نماز دیر شد.»

رو به بچه کرد و گفت: «شترت را با چند گردو عوض می‌کنی؟»

بچه چیزی گفت.

گفت: «بروید گردو بیاورید و مرا بخرید.»

کودک می‌خندید، پیامبر هم.


*منافق‌ها توی مدینه مسجدی ساختند تا بشود پاتوقی برای شیوع اختلاف و تفرقه. به محمد هم گفتند بیاید برایشان نماز جماعت بخواند.

محمد وقتی از جنگ تبوک برگشت دستور داد مسجد را خراب کنند.

هوادارا محمد فهمیدند هر چیزی از روی نفاق ساخته شود، باید خرابش کرد، حتی اگر مسجد باشد.


*ایستاده بودند به نماز جماعت. از میانه‌های نماز، محمد تندتر خواند و نماز را زودتر تمام کرد.

پرسیدند: «پس چرا با عجله؟»

گفت:« مگر صدای گریه بچه را نمی‌شنیدید؟ حتماً مادرش با ما جماعت می‌خوانده که کسی بچه را آرام نمی‌کرد.»


*بچه را دادند بغل بگیرد برای تبرّک. بچه می‌خندید. گرفت و روی زانو نشاند. بچه خودش را خیس کرد. پدر و مادرش خواستند او را از بغل محمد بگیرند و دعوایش کنند. محمد نگذاشت. گفت: «بچه یک ساله که چیزی نمی‌فهمد. بگذارید کارش را بکند. جلوی ادرار بچه را هم نگیرید که مریضی می‌آورد.»

برای این اتفاق حتی ناراحتی هم نکرد. بچه هنوز می‌خندید.


*چند نفر آمدند پیشش. گفتند: «مسافر هستیم.»

گفتند: «همسفری داریم که مثل او وجود ندارد. همیشه در حال عبادت وراز و نیاز است.»

پرسید: «کارهایش را چه کسی انجام می‌دهد؟»

گفتند: «ما. با افتخار هم انجام می‌دهیم.»

محمد گفت: « همه شما از او بهترید.»


*محمد تب کرده بود. خودش می‌گفت به زودی می‌رود. بعضی از صحابه آمده بودند عیادت.

گفت: «کاغذ و قلم بیاورید تا نامه‌ای بنویسم که گمراه نشوید.»

یکی گفت: «پیامبر تب کرده و هذیان می‌گوید، قرآن کافی است.»

و نگذاشت قلم و کاغذ بیاورند. می‌ترسید سند رسوایی بشود برای بعضی‌ها.


*حالش خیلی بد بود. گفت به برادرم بگویید بیاید. همه فهمیدند علی را می‌گوید. به علی گفت کمک کند تا بلند شود. علی سر محمد را گرفت و بلندش کرد تا بنشیند. محمد نشسته بود و سرش در آغوش علی بود که رفت.    

برگزیده‌ای از کتاب آفتاب آخرین

نوشته‌ی مهدی قزلی