از بس که ...

 از بس که درد می کشی و دم نمی زنی

حتی خدا به صبر تو تبریک گفته است

خورشید اگر هنوز درخشنده مانده نیز

نام تو را درین شب تاریک گفته است

 

 نام تورا تمامی گلها به احترام

 در ابتدای فصل بهاران سروده اند

 در گوش ماه از خبر آن ظهور سبز

 لبخند یک ستاره نزدیک گفته است

  

 آیینه را مقابل چشمت نگاه دار

 این بی غبار درد تو را درک می کند

 انگار با دهان نگاه و زبان اشک

 با تو هزار نکته باریک گفته است

 

 از آنچه رفته است به آیینه دارها

 از آنچه می رود به دل بی غبارها

 از آرزوی کهنه چشم انتظارها

 از هر چه بود و رفت به تفکیک گفته است

  

هرکس به یاد توست تو میبینیش به لطف

 کو عاشقی که یار به حالش نظر نکرد؟

 "ای خواجه درد نیست وگرنه طبیب هست!"

حافظ چه قدر درد تو را نیک گفته است!

 

 فصل بهار می رسد و بغض کهنه ام

 در بارش دعای فرج تازه می شود

 گویا خدا رسیدن سال جدید را

پیش از زمینیان به تو تبریک گفته است!

نغمه مستشار نظامی

 


قرارداد

 سال ها يك قرارداد بدند

اصلا اين ها فقط كمي عددند

تا كه اين چشم هاي سرگردان

وقف تقويم هاي بي سندند

كفش ها، كوچه ها، خيابان ها

تا فقط سمت غصه را بلدند-

شوق ها را شهيد مي بينم

زنده ها در هواي «بگذرد» ند

هر چه تصميم و هر چه «مي بايد»

كشته «مي شود- نمي شود» ند!

همه لحظه هاي رفته تو

ميهمانان حسرت و حسدند

«ديگر از ما گذشت» را بگذار

سال ها يك «قرارداد» بدند

علی محمد مسیحا

  


واپسین برداشت

 خیابان، دورربین و آب و قرآن، … اولین برداشت

کسی در صحنه خم شد، ساک خود را از زمین برداشت

تریبون‌ها -پر از احساس- رفتن را هجی کردند

تمام شهر را آوازهای آتشین برداشت

بیا «ای لشکر صاحب زمان آماده باش» اکنون

وطن یا دین؟ برای هر دو باید تیغ کین برداشت

در اینجا  -صحنه‌ی دوم- غبار و خون و باروت است

کلاش کهنه را بازیگر ما با یقین برداشت

دلش در بند بود و … بند پوتین خودش را بست

قدم‌های خودش را عاشقانه تا کمین برداشت

-شروع جلوه‌ی ویژه- شب و مین، کاوش و… می‌ریخت

اناری دانه‌دانه خون خود را روی این برداشت

اناری دانه‌دانه بسته شد، مردی کبوتر شد

ولی در پشت جبهه مادری خم شد، چین برداشت

… و روی شانه‌ی مردم، سبک‌تر می‌وزید از باد

مکعب، خالی‌خالی، خیابان، واپسین برداشت!

رضا علی اکبری

 


مه

 رهگذر!...

     ... اي كه كوچه هاي چشم من...

                ... با صداي پايت آشناست!

... مدتي است...

   ... از ميان كوچه ها گذر نكرده اي

ايستاده اي؟... مگر كه تا به حال...

                   ... در ميان مه سفر نكرده اي؟!

سید محمد سادات اخوی

 


الا تو

من نام کسی نخوانده ام الا تو

با هیچ کسی نمانده ام الا تو

عید آمد و من خانه تکانی کردم

از دل همه را تکانده ام الا تو

جلیل صفر بیگی

 


نوبهاری

یادت نرود چه نوبهاری داریم

محبوب تر از بهار، یاری داریم

هنگام ورود خود به ما گفت بهار

با «سیصد و سیزده» قراری داریم!

سعید حدادیان

  


امکان بهاری

 ای که امکان بهاری

همزمان با صبح

چشم خورشیدیِ تو

جهت پیجره را می کاود

دشت روشن شده از روشنی رخسارت

ابرِ بیداری در غربت ما می بارد

بال اگر ذوق پریدن دارد

صبح اگر میل دمیدن دارد

باغ اگر سبزتر از سبز آمد

برکت آب زلالی ست

که از چشم ترت می بارد

باغ بیدار است

باغبان با تپش قلب تو این مزرعه را

سرخ تر می کارد

بی گمان ماه، کف دست تو را می بوسد

ورنه در سایه طولانی شب،

شب چه وحشتناک است!

ای که امکان بهار و آبی

بی اشارات دو چشم تو زمین می پوسد

تو چنانی که بهار

از دَم گرم تو برمی خیزد

 سلمان هراتی