توی محله میدانگاهی همه می شناختندش. 4 سال مونده بود تا هفتاد را رد کند، ولی بچه زغله های محل هم خودشان را رفیقش می دانستند. اصلا" حمام عموخان به خاطر نفسش صفا داشت و شلوغ بود. یک وقتی می شد 6- 7 نفر تو نوبت کیسه کشی یا سلمانی بودند. البت این ها بیشتر بهانه بود. همه دلشان قنج می رفت که حرفهای اوس ممد را بشنوند. قصه و مثل هایی که تعریف می کرد بیشتر از کیسه کشی با آب گرم و صفا دادن سرو صورت، حال ملت را جا می آورد. کار هر مشتری که تمام می شد داد میزد «جمال خوشگل خوشگلا صلوات». کل یوم توی حمام بود. نه فقط محل کارش که یک جورهایی پاتوقش هم حساب می شد. همیشه می شد آنجا پیدایش کرد الا روزهایی که تو مسجد هیئت   بود. یک ساعت به آمدن مردم آب سماورش جوش بود.

با آبپاش مسی اش جلوی در مسجد را جوری که گل نشود آب پاشی می‌کرد. چراغ های زنبوری را پر حوصله روشن     می کرد. مخده ها را دور تا دور مسجد می گذاشت و استکان های کمر باریک لب طلایی را با وسواس توی سینی ها می چید. مجلس که شروع می شد می رفت پای سماورش به چایی ریختن. می گفت:« آب چایی روضه از کوثره و شیرینی اش از بهشت. نذارین کسی چایی نخورده بره». ذکر مصیبت که شروع می شد بساط چایی تعطیل می‌شد. از پای سماور، روضه گوش می کرد و پنج پنج اشک می ریخت. می گفت: محبت 5 تن، قلب رو شبیه 5 کرده. اشک هم خون قلبه، برا همینه که قطره اش مثل 5 می مونه! «عمو فرج» بابای هیئت می گفت:«هرچایی که اشک اوس ممد دلاک توش بچکه سر قفلی داره».

 شب تاسوعا و روزشهادت بی بی، وسط دسته ی زنجیر زنی هیئت، سنج اش را -که سوغات بازار حاج آقاجان بود- دست می گرفت و تمام  مسیر را سنج میزد و ضجه می کرد. همیشه هم دم آخر عزا با اوس ممد بود:

بار الاها تورا به عصمت فاطمه

کن تو قبول این عزا ز هیئت فاطمه

همان سالی که آقا آمیر سید علی به رحمت خدا رفت اوس ممد هم خانه نشین شد. بعد از کلی دوا و درمان، اطباء فهمیدند سرطان دارد و جوابش کردند. روضه های دهه اول فاطمیه داشت شروع می شد. همه هیئتی ها دلواپس بودند که جای دلاک پیر توی مجالس خالی نباشد. شب اول روضه بزرگ و کوچک هیئت جمع شدند در خانه اش، میان دود اسفند با صلوات و امن یجیب آوردنش مسجد. از بدن لاغرش فقط دوتا قاب استخوان مانده بود. به سختی کنار مسجد نشسته بود. وقتی روضه خوان از روضه بی بی گریز زد به کربلا مثل روزهای سلامتی اش نعره می زد وگریه می کرد. هر چه می خواستند آرامش کنند بی فایده بود. ناگهان حالش بد شد و از هوش رفت. جوان ها بردندش بیمارستان و از همان شب بستری شد. شب‌های روضه یکی یکی گذشت تا روز شهادت و شب بازار.

عمو فرج، شیخ رضا و حاج سید رفتند بیمارستان برای دلداری و رخصت نوکری از اوس ممد. حاج سید دست پوست و استخوان دلاک را توی دستش گرفت و گفت: اوس ممد، هیئت يک ساعت دیگه حرکت می کنه ولی جات خیلی میون دسته خالیه. من گریه های امروزم رو نذر شفای تو کردم. شیخ رضا لبهایش را به پیشانی خط خطش گذاشت و گفت: «داداش حاضرم کولت کنم تا کاروانسرا ببرمت فقط به عشق اون دم آخر که می گیری». عمو فرج که نتوانست بغضش را پنهان کند، گفت: «پیر مرد گرفتی خوابیدی نمیگی فرج دست تنهاس. پاشو سنجت رو زمینه». اشک های پنج پنج اوس ممد از گوشه ی چشمش دوید و توی ریشهاش گم شد. با صدای بی رمقش که از پشت بغض، جوهری برایش نمانده بود، گفت: دیشب به خانوم گفتم نذار اون روزی بیاد که اوس ممد دلاک نتونه تو هیئت باشه ولی نفس بکشه. ازش خواستم یا بذاره با نوکرای زنجیرزن برم بازار و عزاداری کنم یا نذاره روی تخت بیمارستان غصه بخورم. رفقای اوس ممد هر کدام خواستند به نحوی گریه کردنشان را مخفی کنند. شیخ رضا گوشه ی عبایش را روی چشمهایش گذاشت. حاج سید صورتش را پشت دستهایش مخفی کرد. عمو فرج هم به بهانه باز کردن پنجره رویش را گرداند و دور شد. چند لحظه بعد وقتی چشم های سرخ و خیسشان به طرف اوس ممد چرخید، انگار رفیق شان صد سال بود که مرده، نه خواب بود. آرام و راضی ...

محمد قاسم‌زاده

(با کلیک بر روی تصویر زیر، این مطلب را دریافت نمائید.)