- آقا! مستقیم؟

 راننده جلوی مرد جوان ترمز ‌‌زد و گفت: مستقیم تا کجا؟

 - تا همین چهارراه بالا.

 - بیا بالا. و همین‌طور که نگاهش به جلو بود، اضافه کرد: تا ابد که نمیشه مستقیم رفت. مستقیم تا کجا، بهشت، جهنم، درست نمی‌گم آقا؟!

 مرد جوان هیچی نگفت و فقط سرش را تکان داد. راننده با دستمال، عرق‌های روی صورتش را خشک کرد و یه بطری آب از بغل صندلی‌اش آورد بیرون و به همه تعارف زد: آقایون، خانوما، بفرمایید و سپس بدون معطلی، آب رو سرکشید. قورت، قورت دادن آب با گرمای توی تاکسی به جان همه مسافران نشست. راننده یه آخِیِ درست و حسابی گفت و اضافه کرد: کی توی این گرما می‌خواد روزه بگیره؟! مرد جوانی که راهش مستقیم بود، گفت: کی روزه می‌گیره که تو بخوای بگیری! توی شرکت ما یه نفرم روزه نمی‌گیره!

 پیرمردی که صندلی جلو، کنار دست راننده نشسته بود گفت: پس ما برگ چغندریم، پسرم! تا الان شکر خدا همه روزه‌‎هامو گرفتم، اگه خدا بخواد امسالم روزه‌هامو می‌خوام بگیرم، صفای ماه رمضون به روزه‌ها شه، بدون روزه که نمی‌چسبه!

 مرد جوان که از حرف‌های پیرمرد تعجب کرده بود گفت: پدر من! این حرفا، دیگه قدیمی شده، اینا مال اون زمونا بود، نه مال حالا. برا چی باید خودتو اینقدر زجر بدی؟، که چی بشه؟!

 راننده تاکسی که حرف‌های مرد جوان به دلش نشسته بود، گفت: راست می‌گه، حاجی! خدام راضی نیست که من به خاطر یه لقمه نون واسه زن و بچه‌ام، توی این ظل گرما، روزه بگیرم. روزه به درد همین آبجیامون می‌خوره که توی خونه زیر باد کولر نشستند، نه ما! مرد جوان هم پی حرفش را گرفت:

 - همین خواهرمون که حجاب برتر داره، چرا باید تو این خرما پزون، چادر به این ضخیمی سرکنه! مطمئنا خدا هم خوشش نمی‌آد!

 دختر چادری که تا به حال ساکت نشسته بود و فقط گوش می‌داد، با حرف مرد جوان قرمز شد، آب دهانش را قورت داد و گفت: ما وکیل وصی نمی‌خوایم، آقا!؛ این‌قدر عقل و شعورمون می‌رسه که بدونیم، هوا گرمه، چادرمون ضخیمه و خدا از چی خوشش میاد! احتیاج به گفتن شما نیست، لطفا همین بغل نگه دارید آقا، من پیاده می‌شم!

 مرد جوان که توی ذوقش خورده بود گفت: چرا ناراحت شدید، من که منظوری نداشتم!

 - به هر حال من پیاده می‌شم! اینم کرایه‌تون آقا!

 راننده تاکسی که دید چاره‌ای ندارد، کنار خیابان نگه داشت و دختر چادری پیاده شد، در همین حین، دختر مانتویی بزک کرده‌ای، گفت: آقا مستقیم؟!

 راننده تاکسی گفت: مستقیم تا کجا؟ بهشت یا جهنم؟

 دختر که کمی جا خورده بود با تعجب گفت: تا همین چهارراه بعدی، آقا!

 - بیا بالا!

 بوی عطر و ادکلن، فضای تاکسی را پر کرد و با بوی عرق درهم شد. راننده تاکسی، دستی به دماغش کشید و سوراخ‌های دماغش را تکان داد. پیرمرد به راننده تاکسی اشاره کرد و گفت: بعد از میدون من پیاده می‌شم.

 - روی چشم حاجی!

 پیرمرد بدون معطلی گفت: ولی قبلش باید یه چیزی بگم، کسی که به چیزی عقیده داره، حاضره به خاطر اعتقادش همه کاری بکنه، حتی جونش رو بده، گرما خوردن که سهله!

 مثل آدمای عاشق که حاضرند به خاطر سوگولی‌شون، همه کاری بکنند. هر چی که اون بخواد، شرطه، نه هر چی تو بخوای! این همون معنای ایمانه که من فهمیدم، دیگه خود دانید!

 دختر مانتویی که از حرف‌های پیرمرد خوشش آمده بود، گفت: حاج آقا راست می‌گن. نامزدم به خاطر من حاضر شد درس بخونه و ادامه تحصیل بده با اینکه هیچ رغبتی به درس خوندن نداشت، الانم فوق دیپلمش رو گرفته، می‌خواد تو کنکور کارشناسی شرکت کنه!! پیرمرد، پی حرف دختر رو گرفت: شکر خدا، شاهد حرف هم پیدا شد. حالا خدا وکیلی نمی‌ارزه ما به خاطر خدای به این نازنینی، روزه بگیریم؟!

 راننده تاکسی گفت: حاجی! عشق و عاشقی مال این جووناست، نه مال ما. ما کجا و عاشقی کجا! اونم کی، خدا؟! پیرمرد همین طور که پیاده می‌شد گفت: عشق، سن و سال نمی‌شناسه، دل می‌شناسه!

 مرد جوانی که راهش مستقیم بود، ساکت مانده بود و فقط نگاه می‌کرد. پسر بچه‌ای کیف به بغل، سرش را توی پنجره تاکسی کرد و گفت: آقا! مستقیم تا کجا میری؟ راننده تاکسی همین‌طور که عرق صورتش رو پاک می‌کرد، گفت: مستقیم تا بهشت، اگر میای، بیا بالا!

علی افروزنیا

(با کلیک بر روی تصویر زیر، این مطلب را دریافت نمائید.)